[ ۱۳٩٦/٦/۸ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مرصاد ]

بنشسته به دل یادت ...


بنشسته به دل یادت ، مستانه تر از هر شب
آن جام نگاه تو ، پیمانه تر از هر شب

سرمست خیال تو ، رقصان شده جان من
دیوانه ی عشق تو ، دیوانه تر از هر شب

حافظ به کف و گیرم با یاد رخت فالی
گوید که به یاد آرش ، دردانه تر از هر شب

تنها تویی و یادت ، دیگر نبود هیچم
با خود شده ام امشب ، بیگانه تر از هر شب

از باده ی عشق تو ، می نوشم و می نوشم
این خانه شده عشقم ، میخانه تر از هر شب

از آتش عشق تو ، می سوزم و می سوزم
آری شده ام امشب ، پروانه تر از هر شب

[ ۱۳٩٦/٦/٢ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

بنشسته به دل یادت ...


بنشسته به دل یادت ، مستانه تر از هر شب
آن جام نگاه تو ، پیمانه تر از هر شب

سرمست خیال تو ، رقصان شده جان من
دیوانه ی عشق تو ، دیوانه تر از هر شب

حافظ به کف و گیرم با یاد رخت فالی
گوید که به یاد آرش ، دردانه تر از هر شب

تنها تویی و یادت ، دیگر نبود هیچم
با خود شده ام امشب ، بیگانه تر از هر شب

از باده ی عشق تو ، می نوشم و می نوشم
این خانه شده عشقم ، میخانه تر از هر شب

از آتش عشق تو ، می سوزم و می سوزم
آری شده ام امشب ، پروانه تر از هر شب

 

[ ۱۳٩٦/٥/٢٩ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

جاده

[ ۱۳٩٦/٥/٩ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

دردِ سکوت غزل

آیا غزلی هست دگرگون شده باشد؟

از عشق به هر بیت تو افسون شده باشد؟

 

هر شب بچکد اشکِ قلم لحظه به لحظه

وابستگیِ او، به تو قانون شده باشد؟

 

از بس که به فکر تو و دیدار تو باشد

افروخته از سینه و دلخون شده باشد؟

 

خون دل خود را بچکاند وسط شب

خالی شود و گونهِ گلگون شده باشد؟

 

آتش بکشد شعله به تنهاییِ او باز

عاشق نشده، درد دل افزون شده باشد؟

 

آری شده، شاید! غزل از دردِ سکوتش

از بستر آغوشِ تو بیرون شده باشد

[ ۱۳٩٦/٥/٩ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

بهشت

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

هوام

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٤:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

چشم تو چشم

_  من توی چشمای شمام

+ من هم توی چشمای تو ام

_  مثِ ماهِ توی حوضه، آب رو نیگا کن

+ آره دقیقا ماه توی حوضه، خیس شده

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ۳:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

دو سال...

جالبه

پرشین بلاگ یه مدت سیستم و سرورش قاطی کرده بود. تازه درست شده

اما خب از شانس منه

آره از شانس منه

دو سال آخر از ارسالهام و نظرات دوستان کلا از این وبم حذف شده. به راحتی آب خوردن

چه دو سالی!!!!!

چه ها گذشته به من توی این دوسال

توی این دو سالی که به همین راحتی همه ارسالهام که تنها دلخوشیم بود و تنها یادگاریم بود پاک شده، همه یکجا، چه ها که به من نگذشته!!!

بعضی شعرام و نوشته هام رو فقط و فقط اینجا داشتمشون. از دست رفتن

اما مگه خاطرات پاک شدنیه؟

دلم خوش بود سایت درست میشه و میام اینجا میشینم. بس میشینم تا...

نمیدونم چی بگم ...

...

 

[ ۱۳٩٦/٤/٢۳ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مرصاد ]

بی تو و خاطره ات خواهم مرد

پشت این ثانیه ها ...
سفری هست مرا ...
تا فراسوی خیال !!!
تا بدانجا که تویی ...

تو همانی که هنوز ...
غصه ات ٬ غصهٔ من ...
قصه ام ، قصهٔ توست ...
گرمی هر نفست ...
طپشِ نبضِ تنِ ...
سردِ من است !!!

وسعتِ بودنت اما هر روز ...
قدّ ویرانیِ اندیشهٔ من ...
نام تو در گذرِ ثانیه ها ...
بر لبِ من ...                

هوسِ قلبِ پریشانِ ...
من اما هر شب ...
گذر از خاطر توست !!!
خاطِرم را مبر از یاد ...
که من ...
بی تو و خاطره ات ...
خواهم مرد !!!

[ ۱۳٩٦/٤/۱٠ ] [ ٤:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

زیباترین خاطره...

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

... دریا، کویر است...

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مرصاد ]

تو رفتی ... + 94/6/18 + دانلود

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود
 
عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود
 
آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
 
دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
 
بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست
حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
 
لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !
 
 
 
فریدون مشیری

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ۳:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

اصلا! خدا دوباره تو را داد ؟یا...گرفت؟

وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفت
با من تمام عالم و آدم عزا گرفت
 
شب های بی تو ماندن و تکرار این سؤال:
این دلخوشی ِساده ی ما را چرا گرفت؟
 
درچشم های تیره ی تو درد خانه کرد
در چشمهای روشن من غصّه پا گرفت
 
هی گریه پشت گریه و هی صبر پشت صبر
هر کس شنید قلبش از این ماجرا گرفت
 
بعد از تو کار هر شب من جز دعا نبود
هی التماس و گریه و هی نذر....تا گرفت
 
حالا که آمدی چه قَدَر تلخ و خسته ای
اصلا! خدا دوباره تو را داد ؟یا...گرفت؟
 
 
بیتا امیری

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ۳:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

عاشقتم شاید

[ ۱۳٩٤/٦/۳ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

تقدیر نه در رمل نه در کاسه چینی ست

تقدیر نه در رمل نه در کاسه چینی ست

 آینده ی ما دورتر از آیینه بینی ست

 

ما هرچه دویدیم به جایی نرسیدیم

ای باد سرانجام تو هم گوشه نشینی ست

 

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید

این است که من معتقدم عشق زمینی ست

 

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد

با این همه تردید در این باره یقینی ست

 

شادم که به هر حال به یاد توام اما

خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

 

 

فاضل نظری

[ ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٤:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

گلی جان

[ ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ۳:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

می رسد روزی که بی من...

[ ۱۳٩٤/٥/۱٢ ] [ ۳:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

دلسنگ یا دلتنگ !

ای زندگی بردار دست از امتحانم ،

چیزی نمی دانم ، نه می خواهم بدانم ؛


دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمین گیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم


کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست

اکنون که می‌بینند خارم ، در امانم


دلبسته ‌ی افلاکم و پابسته‌ ی خاک

فواره ‌ای بین زمین و آسمانم


آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم ؟!


قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست ! آیا می توانم ؟!

 

 

فاضل نظری

[ ۱۳٩٤/٥/۸ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]