چه ها کشیدم...

در آن غروب تو با رفتنی به آن سردی
 چه ها که بر سرم ای نازنین نیاوردی


 نگاه کردمت از پشت شیشه می رفتی
 دلم شکست برای همیشه می رفتی


 و بغض راه گلوی مرا به تلخی بست
 نگفته بودی از این دست رفتنی هم هست


 پس از تو خالی جایت به گریه ام انداخت
 مرور خاطره هایت به گریه ام انداخت


 مرور خاطره ی روز خوب آمدنت
 و عاشقانگی آن غروب آمدنت


 به هم رسیدنمان را که خوب یادت هست
 ببین بگو که تو هم آن غروب یادت هست


 غروب ابری یه پنج شنبه بود انگار
 که منتشر شدی ای اتفاق بی تکرار......


 همیشه خیل تماشاییان هر جایی
 به این خیال که تو هم یکی از آنهایی ،


 به پاک دامنی ات آی دست یازیدند
 ولی دریغ یکیشان ترا نفهمیدند


 چها کشیدی ازین سایه ها که در شهرند
 و با حیا و نجابت تمامشان قهرند


 نگفته بودم از این شهر بد بیا برویم
 بیا به سمت یکی از ستاره ها برویم


 تمام مردم این شهر صورتک دارند
 به آب و آینه و آفتاب شک دارند


 نگفته بودمت اینان تمام سنگینند
 برای آینه ها خواب سنگ می بینند


 نگفته بودمت اینان دروغ پردازند
 برای آن چه نفهمند قصه می سازند


 چها کشیدی از اینان که صورتک دارند
 به عکس خویش در آیینه نیز شک دارند ....


 مجال با تو نشستن چقدر زود گذشت
 گذشت آنچه میان من و تو بود گذشت
 
 مهرداد نصرتی

[ ۱۳٩٤/٥/٤ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]