اصلا! خدا دوباره تو را داد ؟یا...گرفت؟

وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفت
با من تمام عالم و آدم عزا گرفت
 
شب های بی تو ماندن و تکرار این سؤال:
این دلخوشی ِساده ی ما را چرا گرفت؟
 
درچشم های تیره ی تو درد خانه کرد
در چشمهای روشن من غصّه پا گرفت
 
هی گریه پشت گریه و هی صبر پشت صبر
هر کس شنید قلبش از این ماجرا گرفت
 
بعد از تو کار هر شب من جز دعا نبود
هی التماس و گریه و هی نذر....تا گرفت
 
حالا که آمدی چه قَدَر تلخ و خسته ای
اصلا! خدا دوباره تو را داد ؟یا...گرفت؟
 
 
بیتا امیری

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ۳:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]