بنشسته به دل یادت ...


بنشسته به دل یادت ، مستانه تر از هر شب
آن جام نگاه تو ، پیمانه تر از هر شب

سرمست خیال تو ، رقصان شده جان من
دیوانه ی عشق تو ، دیوانه تر از هر شب

حافظ به کف و گیرم با یاد رخت فالی
گوید که به یاد آرش ، دردانه تر از هر شب

تنها تویی و یادت ، دیگر نبود هیچم
با خود شده ام امشب ، بیگانه تر از هر شب

از باده ی عشق تو ، می نوشم و می نوشم
این خانه شده عشقم ، میخانه تر از هر شب

از آتش عشق تو ، می سوزم و می سوزم
آری شده ام امشب ، پروانه تر از هر شب

 

[ ۱۳٩٦/٥/٢٩ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

جاده

[ ۱۳٩٦/٥/٩ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

دردِ سکوت غزل

آیا غزلی هست دگرگون شده باشد؟

از عشق به هر بیت تو افسون شده باشد؟

 

هر شب بچکد اشکِ قلم لحظه به لحظه

وابستگیِ او، به تو قانون شده باشد؟

 

از بس که به فکر تو و دیدار تو باشد

افروخته از سینه و دلخون شده باشد؟

 

خون دل خود را بچکاند وسط شب

خالی شود و گونهِ گلگون شده باشد؟

 

آتش بکشد شعله به تنهاییِ او باز

عاشق نشده، درد دل افزون شده باشد؟

 

آری شده، شاید! غزل از دردِ سکوتش

از بستر آغوشِ تو بیرون شده باشد

[ ۱۳٩٦/٥/٩ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]