زیباترین خاطره...

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

... دریا، کویر است...

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مرصاد ]

تو رفتی ... + 94/6/18 + دانلود

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود
 
عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود
 
آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
 
دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
 
بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست
حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
 
لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !
 
 
 
فریدون مشیری

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ۳:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

اصلا! خدا دوباره تو را داد ؟یا...گرفت؟

وقتی تورا از این دل تنگم خدا گرفت
با من تمام عالم و آدم عزا گرفت
 
شب های بی تو ماندن و تکرار این سؤال:
این دلخوشی ِساده ی ما را چرا گرفت؟
 
درچشم های تیره ی تو درد خانه کرد
در چشمهای روشن من غصّه پا گرفت
 
هی گریه پشت گریه و هی صبر پشت صبر
هر کس شنید قلبش از این ماجرا گرفت
 
بعد از تو کار هر شب من جز دعا نبود
هی التماس و گریه و هی نذر....تا گرفت
 
حالا که آمدی چه قَدَر تلخ و خسته ای
اصلا! خدا دوباره تو را داد ؟یا...گرفت؟
 
 
بیتا امیری

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ۳:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

عاشقتم شاید

[ ۱۳٩٤/٦/۳ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]