تقدیر نه در رمل نه در کاسه چینی ست

تقدیر نه در رمل نه در کاسه چینی ست

 آینده ی ما دورتر از آیینه بینی ست

 

ما هرچه دویدیم به جایی نرسیدیم

ای باد سرانجام تو هم گوشه نشینی ست

 

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید

این است که من معتقدم عشق زمینی ست

 

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد

با این همه تردید در این باره یقینی ست

 

شادم که به هر حال به یاد توام اما

خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

 

 

فاضل نظری

[ ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٤:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

گلی جان

[ ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ۳:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

می رسد روزی که بی من...

[ ۱۳٩٤/٥/۱٢ ] [ ۳:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

دلسنگ یا دلتنگ !

ای زندگی بردار دست از امتحانم ،

چیزی نمی دانم ، نه می خواهم بدانم ؛


دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمین گیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم


کوتاهی عمر گل از بالانشینی‌ست

اکنون که می‌بینند خارم ، در امانم


دلبسته ‌ی افلاکم و پابسته‌ ی خاک

فواره ‌ای بین زمین و آسمانم


آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم ؟!


قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست ! آیا می توانم ؟!

 

 

فاضل نظری

[ ۱۳٩٤/٥/۸ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

آخر دنیا

بنشین برایت حرف دارم در دلم غوغاست

وقتى که شاعر حرف دارد آخر دنیاست


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/۸ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم

رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم
تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم

واکرد درهای قفس را گفت: مختاری!
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم

بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!
روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم

این پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارد
اما نگو سر در نمی آورده از کارم!

از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم

با خود نشستم مو به مو یادآوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم

من چای می خوردم به نوبت شعر می خواندند
تا صبح، عکس سایه و سعدی به دیوارم


مهدی فرجی

[ ۱۳٩٤/٥/٤ ] [ ۳:٠۳ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

چه ها کشیدم...

در آن غروب تو با رفتنی به آن سردی
 چه ها که بر سرم ای نازنین نیاوردی


 نگاه کردمت از پشت شیشه می رفتی
 دلم شکست برای همیشه می رفتی


 و بغض راه گلوی مرا به تلخی بست
 نگفته بودی از این دست رفتنی هم هست


 پس از تو خالی جایت به گریه ام انداخت
 مرور خاطره هایت به گریه ام انداخت


 مرور خاطره ی روز خوب آمدنت
 و عاشقانگی آن غروب آمدنت


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٤ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]

حاضرم قسم بخورم

تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم
همین زمان علنی حاضرم قسم بخورم
 
به شوق وصل تو هر روز روزه می گیرم
و با چنین دهنی حاضرم قسم بخورم
 
که مثل من تو هم از این فراق دلتنگی
به فکر آمدنی حاضرم قسم بخورم
 
تو در میان کسانی که بینشان هستی
طلای در لجنی حاضرم قسم بخورم
 
سکوت می کنی اما در انتهای سکوت
لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم
 
دلت بهانه و جمعی به فکر صید تواند
برای این که زنی حاضرم قسم بخورم
 
از این غزل خوشت آمد و مانده ای که از آن
چگونه دل بکنی حاضرم قسم بخورم
 
 
مهرداد بابایی

[ ۱۳٩٤/٥/٤ ] [ ٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مرصاد ]